فريد الدين العطار النيسابوري
مقدمه 13
ديوان عطار ( فارسى )
در ره عشاق نام و ننگ نيست 89 طمع وصل تو مجالم نيست 90 آفتاب رخ تو پنهان نيست 91 سرو چون قد خرامان تو نيست 91 هر دلى كز عشق تو آگاه نيست 92 كيست كه از عشق تو پردهء او پاره نيست 93 در ده خبرست اين كه ز مه ده خبرى نيست 94 عشق جز بخشش خدايى نيست 95 آيينهء تو سياهرويست 95 زهى زيبا جمالى اين چه رويست 96 هر ديده كه بر تو يك نظر داشت 96 تاب روى تو آفتاب نداشت 97 درد دل من از حد و اندازه درگذشت 98 در عشق تو عقل سرنگون گشت 99 اى دلم مست چشمهء نوشت 100 تا دل من راه جانان بازيافت 101 تا گل از ابر آب حيوان يافت 101 تا دل ز كمال تو نشان يافت 102 دل كمال از لعل ميگون تو يافت 103 پيشگاه عشق را پيشان كه يافت 103 خاك كويت هر دو عالم در نيافت 104 بس كه دل تشنه سوخت وز لبت آبى نيافت 105 هر دل كه ز عشق بىنشان رفت 106 دوش جان دزديده از دل راه جانان برگرفت 106 آتش سوداى تو عالم جان درگرفت 107 گر نبودى در جهان امكان گفت 108 اى زلف تو دام و دانه خالت 109 اى آفتاب طفلى در سايهء جمالت 110 اى بىنشان محض نشان از كه جويمت 110 اى چو چشم سوزن عيسى دهانت 111 اى مشك خطا خط سياهت 112 اى آفتاب سركش يكذره خاك پايت 112 اى پرتو وجودت در عقل بىنهايت 113 ح رطل گران ده صبوح زانكه رسيدست صبح 114 صبح دم زد ساقيا هين الصبوح 115 د كشتى عمر ما كنار افتاد 115 عكس روى تو بر نگين افتاد 116 گر هندوى زلفت ز درازى بره افتاد 117 چون نظر بر روى جانان اوفتاد 117 چون لعل توام هزار جان داد 118 شرح لب لعلت به زبان مىنتوان داد 119 پير ما بار دگر روى بخمار نهاد 120 عشق تو پرده صدهزار نهاد 121 هر چه دارم در ميان خواهم نهاد 122 دلم قوت كار مىبرنتابد 122 دلم در عشق تو جان بر نتابد 123 دل ز هواى تو يك زمان نشكيبد 124 هر آن دردى كه دلدارم فرستد 124 هر شب دل پرخونم بر خاك درت افتد 125 گر پرده ز خورشيد جمال تو برافتد 126 نه بكويم گذرت مىافتد 127 در زير بار عشقت هر توسنى چه سنجد 128 مرا با عشق تو جان در نگنجد 129 حديث عشق در دفتر نگنجد 130 جانا حديث حسنت در داستان نگنجد 130 جانا شعاع رويت در جسم و جان نگنجد 131 اسرار تو در زبان نمىگنجد 132 تا زلف تو همچو مار مىپيچد 133 هر دل كه ز خويشتن فنا گردد 133 بودى كه ز خود نبود گردد 134 گر نكوييت بيشتر گردد 135 دلى كز عشق او ديوانه گردد 136 اگر دردت دواى جان نگردد 136 قد تو بآزادى بر سرو چمن خندد 137 عاشق تو جان مختصر كه پسندد 138 خطش مشك از زنخدان مىبرآرد 139 خطى كان سروبالا مىدرآرد 140 صبح بر شب شتاب مىآرد 140 دل درد تو يادگار دارد 141 سر زلف تو بوى گلزار دارد 141 فرورفتم به دريايى كه نه پاى و نه سر دارد 142 هر كه بر روى او نظر دارد 143 لب تو مردمى ديده دارد 144 بر در حق هر كه كار و بار ندارد 144